روزگار سبز من...از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست |
دوچرخه
همیشه خیلی دوچرخه سواری دوست داشتم ، اما تو سنی که خیلی علاقمند شدم به دوچرخه هیچوقت پیش نیومده بود که داشته باشم ، تو ایران بعد از 12-13 سالگی که دیگه دوچرخه سواری تو کوچه و خیابون تعطیل شد ، جز معدود روزهایی که پارک چیتگر یا سرخه حصار میرفتیم. وقتی اومدیم اینجا یکی از برنامه هایی که دوست داشتم حتما اجرا کنم خریدن دوچرخه و دوچرخه سورای بود ، هم به خاطر علاقه ام و هم از جنبه ورزشیش و برای سلامتیم. دلم میخواست یه دوچرخه بنفش داشته باشم که جلوش سبد داشته باشه و یه سنجاب هم داشته باشم همیشه با خودم ببرمش اینور اونور :))) عین کارتوناااا :)) اما وارد این شهر که شدیم همون روزهای اول فهمیدیم که به خاطر پستی بلندی ها و سرازیری و سربالایی های شدیدی که تو همه کوچه ها و خیابون ها هست دوچرخه سواری اینجا کار هر کسی نیست . رو این حساب دیگه از همون اول بی خیالش شدیم. یه چند وقتی هست که من دارم ورزش میکنم . یه مسیر سر سبز جنگلی خیلی زیبا پشت خونمون هست که مسیر دوچرخه سواری هم داره و ظاهرا صافه. من معمولا اونجا میرم برای پیاده روی و دویدن. واسه همین تصمیم گرفتم که یه دوچرخه بخرم و حداقل همین مسیر نسبتا صاف رو هر روز برم و بیام . حتی کلی سرچ کردیم و انتخاب هم کردم و فقط مونده بود دکمه ی Buy رو بزنم ! بعد به ذهنم رسید حالا قبل از خریدن بهتره که یه مدتی دوچرخه دوستم رو بگیرم که قبل از خریدن یه تستی کرده باشم. دوچرخه رو گرفتم و دیروز بالاخره اولین دوچرخه سواری تو مسیر جنگلی زیبا رو انجام دادم... اما چشمتون روز بد نبینه ، انقدر بهم سخت گذشت که همون وسط های مسیر میگفتم خدایا حالا چطوری برگردم...! انقدر که سربالایی و سرپایینی های بدی داشت ( تازه این مسیر نسبت به جاهای دیگه مثلا صافه !!) تو سراشیبی ها که انقدر دوچرخه سرعت میگرفت که فقط باید با ترمز و هزر سختی کنترلش میکردم ، سربالایی ها هم که باید پیاده میشدم خودم دوچرخه رو میکشوندم میبردم !!! بعدشم که اومدم خونه انقدر خسته و کوفته شده بودم ، و پاهام درد گرفته بوووووووود که خدا میدونه .... خلاصه رویای دوچرخه بنفش و سبد و سنجاب به آرزوها پیوست و فکر میکنم دفعه اول و آخرم بود که اینجا دوچرخه سواری کردم !
[ چهارشنبه 3 خرداد1391 ] [ 15:46 ] [ M ]
[
] تولد
دیروز تولد دختر یکی از دوستان دعوت بودیم. همه دوستان بودند.. خوش گذشت... من هم ژله خرده شیشه درست کرده بودم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت . خیلی خوشگل شده بود. فقط بدترین قسمتش این بود که من تو گیر و دار مهمونی و از اینور به اونور رفتن و این کارا ، اومدم روی یه صندلی بشینم ، صندلی که از این تاشو ها بود یه دفعه جمع شد و من پخش زمین شدم.. خودم چیزیم نشد اما انگشت شست راستم موند لای اون قسمتی که صندلی تا میشه و ناخنم خیلی آسیب دید. خوشبختانه پزشک هایی که در جمع بودند گفتن چیز مهمی نیست و احتمالا ناخنم نمی افته. پانسمانش کردند و قرار شد تا یک هفته پانسمان بمونه و خیلی مراقبش باشم.. و من بیشتر از هر چیزی نگران تمرینات پیانوم هستم که نمی دونم تا کی نمی تونم انجام بدم.. امروز که درد شستم بهتر شده بود متوجه شدم انگشت اشاره ام هم ورم و درد داره و اون هم آسیب دیده.. ولی دیروز به علت درد شدید اون یکی ، متوجه درد این نشده بودم.. به هر حال گریزی از این پیشامدها نیست...
*** اگه دوست دارین رد پای خدا رو توی زندگی روزمره تون ببینین ، هر روز که چشمتون رو باز میکنین تا آخر شب ، به تمام اتفاقای ریز و درشتی که براتون میفته دقت کنین.. اونایی که خوشحالتون میکنه ، و اونایی که ناراحتتون میکنه.. بعد موقع خواب میبینین که انگار خدا تمام روز کنارتون بوده و مراقبتون! اتفاقای خوب که جای خود ، و اتفاقای بد ، همیشه میتونه بدتر باشه....... ( اگرچه من معتقدم اتفاق بدی مطلقا وجود نداره. همه چیز به سود ماست اگر با دیده ی عشق نگاه کنیم.. یا درسه و یا حکمتی که بعدا خیرش معلوم میشه) خداوند در لحظه جاریست... لحظه هاتان خدایی.... [ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 12:57 ] [ M ]
[
] این روزها که میگذرد....
آب و هوای استرالیا ، خصوصا شهری که ما هستیم ، جوریه که پاییز و زمستون توی خونه خیلی سرد میشه (بیرون نه خیلی ) ، چون به دلیل هزینه های بالای انرژی ، اصلا به صرفه نیست که بخاری های برقی و یاایر کاندیشن ها یکسره روشن باشه. خونه ما که اصلا ایر کاندیشن نداره ، و بخاری برقی هم علاوه بر مقرون به صرفه نبودنش ، سر درد آوره اگه بخواد شب تا صبح روشن باشه. یکی از بهترین خرید هایی که تو این چند وقت داشتیم از این تشک برقی ها بود که خیلی مصرف انرژی کمی داره و خیلی خیلی گرمای دلچسب. اگه تا حالا از هات بگ (کیسه آب جوش ) استفاده کرده باشین و لذتشو برده باشین متوجه میشین چی میگم. دقیقا خاطره ی کرسی های قدیمی رو برای آدم زنده میکنه.فقط بدیش اینه که واقعا بیدار شدن و دل از تخت کندن رو خیلی سخت میکنه !! ، مخصوصا وقتی فضای خونه سرد باشه و اون زیر هم گرم و مطبوع ... !خلاصه عاشقش شدم و این چند وقت که اینو خریدیم انقدر دارم از خواب لذت میبرم که حد نداره :)
*** امروز معلم پیانوم برای این قطعه از شومان بهم یک ستاره داد ! ستاره یعنی پرفکت ! و منو خیلی خوشحال کرد.. چون واقعا تمریناتم فوق العاده سخت شده و گاهی خیلی بی انگیزه و ناامید میشم.. کاملا حس میکنم که دارم از یه مرحله به مرحله ی دیگه گذر میکنم... تو این شرایط ستاره یعنی کلی امید و و انگیزه :) *** حالم از روزهای پیش بهتره ، به تعریف جدیدی از "خدا" رسیدم ، و این تعریف خیلی خیلی داره کمکم میکنه.. راه هر کسی برای درک و رابطه بر قرار کردن با نیروی کل و برتری به اسم خدا ، کاملا منحصر به فرده و شاید یکی از بهترین لذت ها وقتی باشه که بفهمین راه ارتباط مختص خودتونو کشف کردین.. این راه ویژه ی مخصوص خودتون ، نزدیک ترین راه و مستفیم ترین راهه ، مفهوم "اهدانا صراط المسقیم" رو تازه دارم درک میکنم... [ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 15:59 ] [ M ]
[
] همه چی آرومه
همه چیز خوب و آروم و بی سر و صدا داره پیش میره... و صد البته این یکنواختی خوب رو ترجیح میدم به زندگی پر فراز و نشیب و پر هیجانی که تا یک سال و نیم پیش داشتم... خوندن وبلاگ فندق عزیز منو برد به گذشته ها و روزهای سخت و دردناک و زجرآوری که تجربه کردیم... و امیدوارم که هیشکی چنیین رنجی رو تحمل نکنه... برای مامان این دوست خوبمون از ته دل دعا میکنم امیدوارم که زودتر سلامتی کاملشون رو بدست بیارن.
* دو ماهی هست که مطالعات و تحقیقاتم رو متمرکز کردم روی سبک زندگی و رژیم های غذایی مختلف و تو این مدت خیلی خیلی اطلاعات خوبی بدست آوردم و توی همین دو ماه کلی سبک زندگی مون تغییرات مثبت کرده. از این بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم این تغییرات همینطور ادامه داشته باشه ... یکی دیگه از چیزهایی که خیلی دوست دارم تغییر کنه و تا حالا موفق به تغییرش نشدم (تلاشی هم نکردم البته !) ، ساعات خواب و بیداریمون هست.. ما همچنان شبها دیر میخوابیم و صبح ها دیر بیدار میشیم ...... بالاخره هم این وسایلمون بعد از 1 سال و نیم از طریق پست به دستمون رسید ! البته در سفری که پارسال به ملبورن داشتیم قرار بود با خودمون بیاریمشون که به دلایلی نشد و خلاصه تا الان ملبورن تشریف داشتن ! خونمون با اومدن 2 تا فرش دیگه خیلی عالی شد و واقعا پشیمونیم که چرا زودتر اینکارو نکردیم... وسایل ورزشی مون هم که این روزا که ما ورزش رو شروع کردیم خیلی به دردمون میخوره و خیلی خوشحالم بابت اینکه دو سال پیش رفتیم و اینها رو خریدیم و به علت استفاده نشدن الان کاملا نو هستند ! [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 18:26 ] [ M ]
[
] chermside
امروز با دو تا از دوستان رفتیم مرکز خرید chermside. یه مرکز خرید بزرگ که سر و ته نداره و آدم همیشه در حالی ترک میکنه اونجارو که داره از حال میره ! البته بیشترخانوما منظورمه D: مثل همه پاساژها سرشار از مغازه ها و اجناس رنگ به رنگ و مدل به مدل.
چند وقت بود دلم میخواست ست روتختیمون رو عوض کنم ، بالاخره امروز قسمت شد و یه ست روتختی خوشگل خریدم. از لباس های زیادی خوشم اومد اما میدیدم تو هر مغازه ای میرم از یه چیزایی خیلی خوشم میاد ، به همین دلیل ترجیح دادم اصلا چیزی نخرم ! همه اش به این فکر میکردم که آخه که چی ! هی هر بار میریم خرید نایلون نایلون میخریم میایم میچپونیم تو کمد.. هر چی فکر کردم دیدم واقعا نیاز مبرم به هیچی ندارم و این مغازه ها هم همیشه هستند و همیشه هم چیزهایی دارند که من خیلی خوشم بیاد ! خلاصه با اینکه چیزهای خیلی قشنگی دیدم اما تمایل به خرید نداشتم اصلا... ناهار هم به پیشنهاد دوستمون غذای چینی خوردیم که من اصلا دوست نداشتم ، فقط نمی دونم این چه اخلاق بدیه که من دارم که تو این چیزها خیلی رودربایستی میکنم و مثلا نمی گم که من این غذا رو دوست ندارم ، نمی خوام ، شما اینو بخورید من یه چیز دیگه میخورم !!!! بعدش خیلی اعصابم خورد شد اولا از این رفتار خودم دوما اینکه کلی پول دادم و چیزی به اون صورت نخوردم و تازه همونم که خوردم بدتر حالمو بد کرد ! *** تمرینات موسیقی م خیلی خوب داره پیش میره ، دیگه یه جورایی وارد قطعات درست حسابی تر و سخت تر شدیم. معلمم میگفت پیشرفت خیلی خوبی داشتم و ازم راضیه.. عاشق معلمم هستم... اصلا این استرالیایی ها رو من خیلی دوست دارم ، خیلی" انسان" اند... "انسان" هایی که متاسفانه نمونه اش رو تو مملکت خودمون به ندرت میبینیم... پ.ن: قالب رو عوض کردم. چقدر از این قالب جدیدخوشم میاد ، احساس میکنم وبلاگم تبدیل شده به یه کلبه ی دنج :) [ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 20:7 ] [ M ]
[
] همونی شدم که میخواستی
مامانم الان اگه بود فکر کنم خیلی ازم زضایت داشت... هر چی میگذره و بزرگتر میشم ، بیشتر دارم به تمام حرفهای ریز و درشت مامانم میرسم و دونه دونه و البته خیلی اوقات ناخواسته اجراشون میکنم.. احساس میکنم کارهام و رفتارهام خیلی شبیه مامانم شده...
به سلامت تغذیه مون خیلی دارم اهمیت میدم ، به زور هم که شده میوه میخورم ، خیلی کم سرخ کردنی درست میکنم ، سعی میکنم سبزیجات و مغزهای مختلف ( گردو و پسته و .. ) خرما و اینها تو برنامه غذاییمون باشه... ترشی و زیتون پرورده و ماست درست میکنم ... به پوستم خیلی اهمیت میدم ، به مغازه های ظرف و ظروف علاقمند شدم .. به اینکه ظزفای خوشگل داشته باشم علاقمند شدم .. به روتختی و روبالشی و اینها علاقمند شدم.. به تمیزی و مرتبی خونه خیلی اهمیت میدم.. مناسبتهای مختلف برام مهم شده... به مهمونداری و پذیرایی از مهمون علاقمند شدم... مهربون تر شدم... دوست دارم به همه کمک کنم.. تا از بیرون میایم حتی اگر هم خیلی خسته باشم لباسهام رو میگذارم تو کمد.. بلد شدم سریع یه غذای خوب ردبف کنم برای خوردن حتی اگه خیلی خسته باشم... این رفتارها رو مامانم داشت و همیشه به ما گوشزد میکرد و من یک صدمش هم نداشتم... اما حالا میبینم که چقدر شبیه این حرفاشدم... مامان کجایی که ببینی که تموم اون نصیحت هات به ثمر نشسته ؟! الان فکر میکنم همونی شدم که میخواستی.......... می بینی؟ [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 17:33 ] [ M ]
[
] سالگرد ازدواج
5 سال پیش در چنین روزی من و همسر عزیزتر از جان ، شروع زندگی مشترکمون رو جشن گرفتیم و زندگی جدیدی رو شروع کردیم :)
من قصد داشتم برای همسرجان یک عطر blue chanel بگیرم اما متاسفانه یکی از دوستام که قرار بود باهام همکاری کنه و بریم این عطرو بخریم با اینکه از دو هفته پیش بهش گفته بودم یه برنامه ای بذاره که با هم بریم بیرون جوری که همسر جان من اصلا شک نکنه که میخوام برم برای اون چیزی بخرم ( چون میخواستم واقعا سورپرایز بشه) ، اما برنامه ام جور نشد و چون نشد ، دیشب به همسر جان گفتم ، و اون هم که برای خودش قرار گذاشته بوده که امروز بره برای من چیزی بخره برنامه اش با حرفای من به هم خورد :) جالب این بود که اون هم برای من عطر میخواسته بخره :) تفاهم رو کیف کنین :)))) و خلاصه قرار شد امروز با هم بریم و بخریم . که اون هم از صبح رفتیم بیرون و کلی بهمون خوش گذشت :) اما برام تجربه شد که روی کمک هیچکس حساب باز نکنم و خودم برای اینجور برنامه های خودم برنامه ریزی کنم ! [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 13:25 ] [ M ]
[
] دنیای این روزای من
چند وقتیه خیلی گردنم درد میکنه... میدونم که به خاطر زیاد نشستن پای کامپیوتر ه .. دو بار صندلیم رو عوض کردم بهتر شده اما تاثیر زیادی نداره.. نمی دونم شاید میزم هم مشکل داره یا کوتاهه یا بلنده ... نمی دونم دقیقا مشکل چیه که این گردن درد من خوب نمیشه ... این دو سه روز اخیر انقدر اذیتم کرد که ترجیح دادم مدتی لپتاپ رو بردارم و رو تخت ازش استفاده کنم.. الان روی تخت نشستم یه متکا پشتمه یه متکا رو پامه و لپتاپ روی متکاییه که رو پامه D: الان خیلی خوبه :) اما مساله اینه که اونوقت شبانه روز جام میشه روی تخت !!!
فردا کلی مهمون داریم که قراره بیان بازدید عیدمون ، اما نمی دونم چرا همه شون یه دفعه تصمیم گرفتن با هم بیان D: اشکالی نداره هر چی بیشتر باشیم بیشتر خوش میگذره :) این روزها دارم از زندگی بسیار لذت می برم... از آسمان و ابرهای زیبا ، هوای دلپذیر ، منظره های رویایی ، همسر عزیز و مهربون و دوست داشتنی ، دوستای خوب ، و کلی چیزای خوب دیگه... خدای مهربونم بابت همه چیز شکر شکر شکر.... [ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 10:43 ] [ M ]
[
] 13 به در
12 و 13 ما هم در springbrok به در شد... بیش از 36 ساعت بودن با دوستانی خوب و صمیمی و شاد ، در یک خانه ی چوبی دوبلکس 4 خوابه بسیار شیک و مدرن در حوالی چشم انداز Newsouthwales .
برای من که زیاد تجربه های اینچنینی در جمعهای دوستانه رو ندارم ، تجربه بسیار جالب و خوبی بود و واقعا به همه بسیار خوش گذشت.. کباب و جوجه کباب و املت و هزار و یک جور خوراکی جات هم به راه بود که به خوشمزگی قضیه افزوده بود !!! فقط دوستانی که مسئول خرید خوراکی جات بودند یه کمی _ البته یه کم بیشتر از یه کم !!! _ زیاده روی کرده بودند و نزدیک به 600 دلار فقط خوراکی خریده بودند ! که کلی از اونها دست نخورده باقی موند .. و یه چیزی هم که یه کمی داستان رو هیجان انگیز کرده بود وجود تعداد زیادی "زالو" در اون منطقه بود که البته برای مردم اونجا یه چیز بسیارعادی تلقی میشد اما برای ما خیلی ترسناک بود و همین باعث شد توی اون مدتی که در خونه هستیم تا مجبور نشدیم بیرون از خونه که یک فضای سبز بسیار زیبا داشت نرفتیم و با وجود رعایت همه نکات بازدارنده ، 5 تاز از دوستامون طعمه زالو شدند D: البته زالو فقط ظاهرش کمی چندش آوره ولی از جهت هایی مفید هم هست و خیلی وقتها برای درمان ازش استفاده میشه. بعد از ظهر 12 ام تا صبح 13 ام کامل در خونه بودیم ، صبح روز 13 خونه رو تحویل دادیم و تا عصر رو طی چند ساعت به دیدن و لذت بردن از lookout های بسیار زیبای اون منطقه گذروندیم . نمی دونم اون زیبایی ها رو چطور توصیف کنم !!! واقعا استرالیا بهشت روی زمینه... من به این قضیه ایمان دارم ! [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 6:33 ] [ M ]
[
] رژیم غذایی و ورزش
5 سال پیش در چنین روزی ، بر سر سفره عقد نشستیم و برای یک عمر زندگی پیمان بستیم. خدا رو شکر میکنم که در این 5 سال از همه نظر پیشرفت های خیلی خوبی داشتیم.
*** دو هفته ای هست که به صورت جدی مشغول مطالعه انواع رژیم های غذایی مختلف و شیوه های تغذیه و خواص انواع خوراکی ها هستم و در همین دو هفته علاوه بر اینکه کلی به اطلاعاتم افزوده شده ، توستم به صورت چشمگیری شیوه تغذیه مون رو به سمت تغذیه سلامت سوق بدم .ورزش رو هم به صورت جدی شروع کردیم و خدا رو شکر در همین دو هفته دارم نتیجه اش رو میبینم. هر دومون درهمین مدت کوتاه 2 کیلو کاهش وزن داشتیم و این نشون میده که رژیم غذایی سالم و ورزش ، ناخودآگاه بدن رو به سمت سلامت و زیبایی میبره. از این بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم بتونم این شیوه رو برای همیشه در زندگی اجرا کنم. *** عید به خیلی ها تو ایران زنگ زدم و سال نو رو تبریک گفتم. حتی همون هایی که قصد داشتم به هیچوجه باهاشون هیچ تماسی نداشته باشم. درسته که هیچ احساس خوبی از شنیدن صداشون نداشتم ، اما به هر حال چیزی از من و غرورم و شخصیتم کم نشده . فقط خواستم به اونهایی که وقتی در سخت ترین شرایط زندگی بودیم و نیاز به محبتشون داشتیم ، با سردی هر چه تمام با ما برخورد کردند ، شعورم رو نشون بدم. شعوری که هیچوقت اونا نداشتند و احتمالا نخواهند داشت ! از خودم راضی ام. *** چند روز پیش اینجا یه جشنواره مانندی بود ، که کلی آرایشگر تو یه فضای بازی جمع شده بودند ، و به نفع بیماران سرطانی موهای مردم رو کوتاه می کردند. و از اون طرف هم اکثر مردم تمام موهای سرشون رو به دست این آرایشگرها از دست میدادند ( کچل میکردند ) برای همدردی با بیماران سرطانی و اینکه در یک روز همه شبیه هم باشند. این برنامه که البته من فقط عکسهاشو دیدم خیلی منو تحت تاثیر قرار داد... ما کجاییم و اینها کجا؟؟؟؟ ............. [ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 14:15 ] [ M ]
[
] |
|